سیزده بدر
سلام کوچولوی مامان
من و ببخش که این قدر دیر خاطراتت رو می نویسم . اما قول می دم از این به بعد جبران کنم .
می خوام از سیزده بدر برات بگم سیزده امسال عمو علی ما رو دعوت کرد و به اتفاق عمه صفورا و بابای و مامانی و عمه سالومه و مامان قدسی و خاله نسیم رفتیم بیرون . جاده ی کلاته خیلی شلوغ بود جا هم خیلی کم گیر میومد بلاخره یک جای خوب گیر آوردییم و سایه بون مون رو بپا کردیم . خلاصه عمه سالومه برای صبحانه آش درست کرده بود وای که چه آشی بود خیلی خشمزه بود همگی سر باقی مونده ی توی دیگ دعوا می کردن . آرنیکا و آتنا و آسنا هم نشته بودن وسط آجیل می خوردن

بعد از این که آش و خوردیم و حسابی خوش گذرونیم عمو علی و کاکا محمد رفتن سراغ کباباهای ناهار عمه صفورا هم که برنج رو آورده بود دیگ و گذاشت رو زغال ها تا دم بکشه و نشست و کباب های کوبیده ای که آورده بود رو به سیخ کشید منم که وسایل سالاد رو آورده بودم مشغول سالاد درست کردن شدم




بعد ناهار با کلی خوش گذرونی و سبزه گره زدن برگشتیم خونه .
این عکسهای بیاد موندنی عکسهای سیزده بدره سال 1391 بود به امید سال آینده و گذروندن سالی خوب


سیزده بدر
